بر حضرت رقیه چه گذشت؟

...

داستان كوتاه نويسنده: مهدي قزلي تقديم به قلب پر درد رقيه: گريه مي‌كرد و بابايش را مي‌خواست. هر چه كردند آرام نگرفت. از سر شب همينطور بهانة بابا را مي‌گرفت. عمه‌اش هر چه تلاش كرد نتوانست آرامش كند. بلندبلند گريه مي‌كرد و بابا را مي‌خواست. كسي آمد و گفت:" صداي اين بچه را خفه كنيد اميرالمومنين را آزرده خاطر كرده است".

". اما بچه كه اين حرفها سرش نمي‌شد. گريه بازهم گريه بازهم گريه. من هم پر حرف شده بودم. تمام حرفهايش را ريخته بود توي من تا گوش شنوا برايشان پيدا كنم. ولي او جز براي بابا براي كس ديگري درددل نمي‌كرد. دخترك آرام اين چند روزه ناآرامي شب خرابه‌ها شده بود. همان مرد دوباره برگشت و گفت: «اين بچه چه مي‌خواهد كه گريه مي‌كند؟» زني گفت: «آنچه شما از او گرفته‌ايد را مي‌خواهد، بابايش را» مرد برگشت هنوز چند دقيقه‌اي از رفتن او نگذشته بود كه با تشتي برگشت روي تشت را پارچه‌اي قرمز پوشانده بود. بلند شد و به سمت مرد دويد. وقتي تشت را ديد گفت: «من كه غذا نخواسته بودم» مرد تشت را روي زمين گذاشت و گفت: «اين همان چيزي است كه خواسته بودي» كنار تشت نشست. پارچه را كنار زد. ضربانهاي شديد قلب كوچكش تكانم مي‌داد. -          بابا سلام. بابايي كجا بودي اينقدر گريه كردم. چرا نيومدي؟ بوي بابا را حس كردم و بعد خودش را. بابا سرش را روي سينة دختر گذاشت يا … دختر سر بابا را بغل كرده بود. من هيچ وقت بوي بابايش را اشتباه نمي‌گيرم. -    بابا اين همه تو سر منو گذاشتي روي سينه ات اين دفعه من سر تو مي‌ذارم روي سينه‌ام. اين همه تو برام قصه گفتي حالا من برات قصه مي‌گم. قصة رقيه كوچولو. قلب كوچكش تندتند مي‌زد. ششهايش پياپي پروخالي مي‌شدند. ديگر صداي گريه‌اش نمي‌آمد. -    بابايي مارو اينقدر زدن كه نگو. ولي من اصلاً گريه نكردم. مردم اينجا خيلي بدن بابا. عمه رو هم زدن بهمون فحش دادن. سنگ و آشغال پرت كردن ولي باور كن گريه نكردم. گفتم اگه بابام بياد حساب همتونو مي‌رسه. او حرف مي‌زد ولي من خالي نمي‌شدم كه هيچ پشت سرهم پرتر مي‌شدم. از غصه از حرفهاي جديد. فقط صداي او بود و صداي قلبش . -    بابايي شما به من ياد داده بودي از دست كسي چيزي نگيرم، نگرفتمها. از كربلا تا اين جا هيچ چي نخوردم. الان زير اين آسمون پر ستاره‌ ما از همه گشنه‌تريم. هيچ چيز نخورديم. فقط شلاق زياد خورديم. اينها جاش روي سينه‌ام مونده. بعد دست روي من گذشت. درد تمام وجودم را گرفت. -    ديدي بابا… چرا حرف نمي‌زني؟ مگه تو قرآن نمي‌خوندي. ديروز، پريروز. چرا هيچي نمي‌گي؟ چرا دست نمي‌كشي روي سرم بگي دختر گلم. دختر قشنگم… راست مي‌گفت من صداي قرآن خواندن او را شنيدم و شنيدم كه مردم به هم مي‌گفتند «حسين روي نيزه قرآن مي‌خواند» صداي تاب تاب قلبش زياد شده بود. نفسش هم كه نگو حرفها به جاي اينكه از من خارج شوند داخل مي‌شدند و جا را براي قلب كوچكش تنگ مي‌كردند.هر چه مي‌گفتم: «غصه‌ها بيرون برويد سينه جاي قلب است» گوش نمي‌دادند. شايد هم حق داشتند كجا مي‌توانستند بروند؟ -    بابايي نگاه كن ببين. آجي و عمه رو. ديگه خسته شدن. مگه تو نگفته بودي به آجي چادر سركنه ولي اون الان چادر نداره خيلي‌هاي ديگر هم ندارن. بابايي چرا هيچي نمي‌گي؟ چقدر گريه كنم آخه؟ چشام داره مي‌سوزه. تشنه‌ام. گشنمه. دلم برات تنگ شده. هجوم غصه‌ها به درونم تپش قلب كوچكش را سخت كرده بود. با حرف زدن او غصه‌ها كم نمي‌شد  بايد بابا حرف بزند تا آرام بگيرد. حسين چيزي بگو. حرفي بزن. رقيه كه هيچ من ديگر تاب ندارم. مگر سينة دختر سه ساله چقدر جا دارد. -    بابا دستاي داداش علي رو بستن پيش خودشون نگه داشتن. بابايي اين آقاهه كيه بهش مي‌گن اميرالمومنين. مگه تو نگفته بودي به باباي تو مي‌گن اميرالمومنين… بابا يه چيزي بگو. بگو رقيه نازنين دردت به جونم. دستهايش محكمتر سر بابا را بمن مي‌فشردند. غصه‌ها امانم را بريده بودند. فشار آنها از داخل و فشار سر حسين از بيرون جايي براي قلب او  نگذاشته بودند. ششهايش كمتر پروخالي مي‌شدند حسين حرفي بزن. حسين خجالت نكش. رقيه از دست مي‌رود. -          بابايي چرا فقط سرتو آوردن؟ پس دستات كجاست دستاي منو بگيري ببوسي؟ بابا اگه حرف نزني قهر مي‌كنم ها! ششهايش ديگر پروخالي نمي‌شدند. آرام روي زمين دراز كشيد. فشار سر حسين رويم كمتر شد. قلبش خيلي آرامتر شد، آرامتر مي‌زد. -          سلام بابايي چرا جواب نمي‌دادي هر چي صدات مي‌كردم. غصه‌ها كار خودشان را كردند قلبش سكوتي در درونم ايجاد كرد. سكوتي زجرآور. سر حسين از دستانش رها شد. سكوت فضاي درونم را حسين شكست.  بالاخره بابا هم حرف زد: «انالله و انا اليه راجعون» تقديم به قلب پر درد رقيه: گريه مي‌كرد و بابايش را مي‌خواست. هر چه كردند آرام نگرفت. از سر شب همينطور بهانة بابا را مي‌گرفت. عمه‌اش هر چه تلاش كرد نتوانست آرامش كند. بلندبلند گريه مي‌كرد و بابا را مي‌خواست. كسي آمد و گفت:" صداي اين بچه را خفه كنيد اميرالمومنين را آزرده خاطر كرده است". ". اما بچه كه اين حرفها سرش نمي‌شد. گريه بازهم گريه بازهم گريه. من هم پر حرف شده بودم. تمام حرفهايش را ريخته بود توي من تا گوش شنوا برايشان پيدا كنم. ولي او جز براي بابا براي كس ديگري درددل نمي‌كرد. دخترك آرام اين چند روزه ناآرامي شب خرابه‌ها شده بود. همان مرد دوباره برگشت و گفت: «اين بچه چه مي‌خواهد كه گريه مي‌كند؟» زني گفت: «آنچه شما از او گرفته‌ايد را مي‌خواهد، بابايش را» مرد برگشت هنوز چند دقيقه‌اي از رفتن او نگذشته بود كه با تشتي برگشت روي تشت را پارچه‌اي قرمز پوشانده بود. بلند شد و به سمت مرد دويد. وقتي تشت را ديد گفت: «من كه غذا نخواسته بودم» مرد تشت را روي زمين گذاشت و گفت: «اين همان چيزي است كه خواسته بودي» كنار تشت نشست. پارچه را كنار زد. ضربانهاي شديد قلب كوچكش تكانم مي‌داد. -          بابا سلام. بابايي كجا بودي اينقدر گريه كردم. چرا نيومدي؟ بوي بابا را حس كردم و بعد خودش را. بابا سرش را روي سينة دختر گذاشت يا … دختر سر بابا را بغل كرده بود. من هيچ وقت بوي بابايش را اشتباه نمي‌گيرم. -    بابا اين همه تو سر منو گذاشتي روي سينه ات اين دفعه من سر تو مي‌ذارم روي سينه‌ام. اين همه تو برام قصه گفتي حالا من برات قصه مي‌گم. قصة رقيه كوچولو. قلب كوچكش تندتند مي‌زد. ششهايش پياپي پروخالي مي‌شدند. ديگر صداي گريه‌اش نمي‌آمد. -    بابايي مارو اينقدر زدن كه نگو. ولي من اصلاً گريه نكردم. مردم اينجا خيلي بدن بابا. عمه رو هم زدن بهمون فحش دادن. سنگ و آشغال پرت كردن ولي باور كن گريه نكردم. گفتم اگه بابام بياد حساب همتونو مي‌رسه. او حرف مي‌زد ولي من خالي نمي‌شدم كه هيچ پشت سرهم پرتر مي‌شدم. از غصه از حرفهاي جديد. فقط صداي او بود و صداي قلبش . -    بابايي شما به من ياد داده بودي از دست كسي چيزي نگيرم، نگرفتمها. از كربلا تا اين جا هيچ چي نخوردم. الان زير اين آسمون پر ستاره‌ ما از همه گشنه‌تريم. هيچ چيز نخورديم. فقط شلاق زياد خورديم. اينها جاش روي سينه‌ام مونده. بعد دست روي من گذشت. درد تمام وجودم را گرفت. -    ديدي بابا… چرا حرف نمي‌زني؟ مگه تو قرآن نمي‌خوندي. ديروز، پريروز. چرا هيچي نمي‌گي؟ چرا دست نمي‌كشي روي سرم بگي دختر گلم. دختر قشنگم… راست مي‌گفت من صداي قرآن خواندن او را شنيدم و شنيدم كه مردم به هم مي‌گفتند «حسين روي نيزه قرآن مي‌خواند» صداي تاب تاب قلبش زياد شده بود. نفسش هم كه نگو حرفها به جاي اينكه از من خارج شوند داخل مي‌شدند و جا را براي قلب كوچكش تنگ مي‌كردند.هر چه مي‌گفتم: «غصه‌ها بيرون برويد سينه جاي قلب است» گوش نمي‌دادند. شايد هم حق داشتند كجا مي‌توانستند بروند؟ -    بابايي نگاه كن ببين. آجي و عمه رو. ديگه خسته شدن. مگه تو نگفته بودي به آجي چادر سركنه ولي اون الان چادر نداره خيلي‌هاي ديگر هم ندارن. بابايي چرا هيچي نمي‌گي؟ چقدر گريه كنم آخه؟ چشام داره مي‌سوزه. تشنه‌ام. گشنمه. دلم برات تنگ شده. هجوم غصه‌ها به درونم تپش قلب كوچكش را سخت كرده بود. با حرف زدن او غصه‌ها كم نمي‌شد  بايد بابا حرف بزند تا آرام بگيرد. حسين چيزي بگو. حرفي بزن. رقيه كه هيچ من ديگر تاب ندارم. مگر سينة دختر سه ساله چقدر جا دارد. -    بابا دستاي داداش علي رو بستن پيش خودشون نگه داشتن. بابايي اين آقاهه كيه بهش مي‌گن اميرالمومنين. مگه تو نگفته بودي به باباي تو مي‌گن اميرالمومنين… بابا يه چيزي بگو. بگو رقيه نازنين دردت به جونم. دستهايش محكمتر سر بابا را بمن مي‌فشردند. غصه‌ها امانم را بريده بودند. فشار آنها از داخل و فشار سر حسين از بيرون جايي براي قلب او  نگذاشته بودند. ششهايش كمتر پروخالي مي‌شدند حسين حرفي بزن. حسين خجالت نكش. رقيه از دست مي‌رود. -          بابايي چرا فقط سرتو آوردن؟ پس دستات كجاست دستاي منو بگيري ببوسي؟ بابا اگه حرف نزني قهر مي‌كنم ها! ششهايش ديگر پروخالي نمي‌شدند. آرام روي زمين دراز كشيد. فشار سر حسين رويم كمتر شد. قلبش خيلي آرامتر شد، آرامتر مي‌زد. -          سلام بابايي چرا جواب نمي‌دادي هر چي صدات مي‌كردم. غصه‌ها كار خودشان را كردند قلبش سكوتي در درونم ايجاد كرد. سكوتي زجرآور. سر حسين از دستانش رها شد. سكوت فضاي درونم را حسين شكست.  بالاخره بابا هم حرف زد: «انالله و انا اليه راجعون»

Image CAPTCHA
کد نمایش داده شده در تصویر روبرو را در کادر بالا وارد نمایید.