مادران عاشورایی...؟

...

در کربلا و در بطن نبرد نابرابری که در تاریخ، با شکست سپاه باطل ثبت شد، مادرانی بودند که خون نوجوان و جوان‌شان را پیشکش ولی خود کردند.

و این‌ها فقط چند نمونه از آن مادر و فرزندان هستند:

* مادر: زینب کبریƒ

فرزندان: عون‌بن‌عبدالله‌بن‌جعفر، محمدبن‌عبدالله‌بن‌جعفر.

دیگر وقتش است. عون را راهی میدان می‌کنم و از دور به قد و قامت رشیدش می‌نگرم. شمشیر را در هوا تکان می‌دهد و می‌خواند:

«اگر مرا نمی‌شناسید، من پسر جعفر طیارم؛ شهید راستینی که با چهره‌ای درخشان در بهشت است و با بال‌های سبز در آن‌جا پرواز می‌کند و روز قیامت همین افتخار برای من کافی است.»

او در جنگی تن به تن 18 پیاده را به درک می‌فرستد و 30 سوار را می‌کشد؛ اما ناگاه با ضربه شمشیر «عبدالله‌بن‌قطبه طائی» به زمین می‌افتد.

محمّد هم چون برادرش دلیر است. چیزی از او کم ندارد. او را هم به میدان می‌فرستم.

محمّد در این نبرد نابرابر رجز می‌خواند:

«از دشمنان به خدا شکوه می‌برم، این قوم و مردمی که در گم‌راهی و کوردلی به سر می‌برند. این‌ها که روشنگری‌های قرآن را تغییر دادند و به ترک محکمات قرآن و بیاناتش پرداخته‌اند.»

محمد هم ده نفر از لشکر دشمن را به درک می‌فرستد. اما با ضربه «عامربن‌نهشل تمیمی»...

حسین† به سمت او می‌رود و من به داخل خیمه می‌روم تا چشمم به چشمان برادرم نیفتد. او نباید از من خجالت بکشد. هر چه باشد، رسالت او و برپایی اسلام راستین، خون می‌خواهد. پس من هم خون این دو جوان رشیدم را در این راه هدیه می‌کنم و در دل می‌گویم، آسوده باش برادر، این‌ها هدیه‌های من هستند به تو.

* مادر: رمله همسر حسن‌بن‌علی‌†

فرزندان: قاسم‌بن‌حسن‌ و ابوبکربن‌حسن†

قاسم آماده شده است برای رزم. شمشیر در دست، پیراهنی بر تن و نعلین به پا. بند نعل چپش بریده شده است. در چهره همچون ماهش، اطمینان را می‌بینم، نمی‌خواهد عمویش را تنها بگذارد. دیشب هم در جمع یاران گفت که مرگ برایش از عسل هم شیرین‌تر است. حالا من چه بگویم به این مرد کوچکم در این هیبت رزم؟ چقدر به پدرش حسن شبیه شده است.

لبخند می‌زند: حلالم کن مادر، این دیدار آخر ماست.

دلم می‌لرزد. از خیمه بیرون می‌رود. شمشیر بزرگ‌تر از قد و قوارة رو به رشدش است. روی زمین کشیده می‌شود. برای میدان رفتن از عمویش اجازه می‌خواهد. چهره حسین دگرگون می‌شود. می‌دانم؛ حسن فرزندانش را به دست او امانت سپرده و او نمی‌تواند امانت برادرش را به میدان بفرستد. قاسم آن‌قدر دست و پای عمویش را می‌بوسد تا عمو راضی می‌شود. نگران به میدان جنگ چشم می‌دوزم و قاسم را می‌بینم که چه با رشادت می‌جنگد و از سپاه دشمن، چون برگ به زمین می‌ریزد.

اما ناگهان شمشیر کسی بر سرش فرود می‌آید.

می‌گویند، عمروبن‌سعید نفیل است.

قلبم از جا کنده می‌شود. قاسم، با صورت به زمین می‌افتد و فریاد می‌زند: عموجان!

می‌خواهم به سمت میدان بروم اما زنان حرم مانع می‌شوند. حسین که صدایش را می‌شنود، چون شیر خشمناکی لشکر دشمن را می‌شکافد و با ضربه‌ای دست عمروبن‌سعید را قطع می‌کند. سواران لشکر عمرسعد، برای کمک به عمروبن‌سعید، سمتش می‌آیند. اما او زیر دست و پای همان سواران له می‌شود. حسین بالای سر قاسم است. قاسم پاشنه به زمین می‌کوبد. از خودبی‌خود می‌شود. حسین می‌گوید: از رحمت حق به دور باشند گروهی که تو را کشتند و رسول خدا در روز قیامت درباره تو با آن‌ها دشمنی ورزد.»

آن‌گاه می‌گوید: «به خدا سوگند، ناگوار و گران است بر عموی تو که او را بخوانی و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولی سودی نبخشد. روزی است که دشمنانش بسیار و یاورش اندک است.»

آن‌گاه قاسم را به سینه می‌گیرد و از زمین بلند می‌کند.

*

ابوبکر نزدم می‌آید و می‌گوید: مادر اجازه می‌دهی؟

زبانم نمی‌چرخد که بگویم نه. نمی‌چرخد که بگویم ما قاسم را داده‌ایم و همین برایمان بس است. سر تکان می‌دهم که یعنی باشد، برو.

می‌بوسدم و من زیر چشمی به جنازه قاسم نگاه می‌کنم که آرام کنار جنازه علی‌اکبر خوابیده است.

ابوبکر به قلب دشمن می‌زند و تعداد زیادی از لشکر عمرسعد را هلاک می‌کند.

بازمی‌گردد... چشم‌هایش از شدت تشنگی به گودی نشسته.

می‌گوید: عموجان، آبی هست که جگرم را خنک کنم تا در مقابل دشمنان خدا و رسول نیرومند گردم؟

بی‌اختیار توی ظرف‌های خالی آب را نگاه می‌کنم تا شاید بتوانم لبانش را به قطره آبی مهمان کنم اما چیزی نمی‌یابم.

حسین می‌گوید: «ای پسر برادرم... کمی صبر کن تا جدت رسول خدا را ملاقات نمایی و به شربتی سیراب شوی که پس از آن هرگز تشنه نشوی.»

ابوبکر به میدان بازمی‌گردد و می‌خواند:

«کمی صبر کن، بعد از عطش به آرزویت می‌رسی، به درستی که جانم در این جنگ به سوی بهشت می‌شتابد، از مرگ نمی‌ترسم هنگامی که مرگ، وحشت آوردِ، من به هنگام مرگ یا در مقابله با حریف نمی‌لرزم.»

سه بار به قلب دشمن می‌زند اما ناگهان شمشیر ناپاک عبدالله غنوی ملعون کار خودش را می‌کند. قلبم تیر می‌کشد.

* مادر: رقیه بنت علی†

فرزند: عبدالله‌بن‌مسلم‌بن‌عقیل

پیش از آن خبر شهادت همسرم مسلم به امت کوفیان نامرد رسیده بود.

پسرم عبدالله چهارده سال بیش‌تر نداشت. پس از شهادت علی‌اکبر، داوطلب یاری دایی‌اش حسین شد. او شجاعت را از همسرم مسلم، از دایی‌اش حسین و از پدرم علی‌بن‌ابی‌طالب به ارث برده بود. وارد میدان جنگ که شد، رجز خواند:

«امروز مسلم را ملاقات خواهم کرد، هم او که پدرم است و همراه او شجاعانی را که به این پیامبر ایمان آورده‌اند.»

سه مرتبه‌ای که به قلب دشمن زد، تعداد زیادی از آن‌ها را کشت و من هر بار برای او طلب خیر کردم و دعایش نمودم.

«عمروبن‌صبیح صیداوی» از اصحاب عمرسعد تیری به سمتش پرتاب کرد.

عبدالله که روبروی او بود متوجه شد و دست را برابر پیشانی گرفت تا خود را از اصابت تیر حفظ کند، اما تیر، کف دست و پیشانی‌اش را به هم دوخت. هر چه تلاش کرد، نتوانست دست را از پیشانی‌ خود جدا سازد. دست دیگرش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا اینان ما را کوچک شمردند و خوار ساختند، پس آن‌ها که ما را کشته‌اند، بکش.»

نمی‌دانم که بود، اما نیزه‌اش را بلند کرد و بر قلب عبدالله فرود آورد.

صدای ضجه زنان حرم به آسمان برخاست، کمرم شکست؛ اما تمام توانم را به کار گرفتم تا محکم باشم و محکم بایستم. من دختر علی بودم، خواهر حسین و همسرم مسلم‌بن‌عقیل.

* مادر: بحریه بنت مسعود خزرجی

فرزند: عمروبن جناده انصاری

امام گفت: نه... پدر این نوجوان کشته شده. شاید که مادرش راضی نباشد که به میدان برود.

عمرو گفت: مادرم خود لباس رزم بر من پوشانده و خود دستور داده که به میدان بروم.

راست می‌گفت. پس از شهادت پدرش جناده، خودم لباس رزم بر تنش کردم، و چه مشتاق بود که به جنگ برود.

گفتم: برو پسرم، برو و خون دشمنان امامت را یکی یکی بر روی زمین بریز. برو که چشم امیدم به توست.

به سمت میدان که می رفت، لشکر عمر سعد خندیدند:

ـ حسین، کودکی را روانه جنگ با ما کرده است.

توی دلم گفتم: این کودک را دست کم نگیرید، شیر مردی است برای خودش.

آن‌قدر جنگید تا به زمین افتاد. من از دور نظاره می‌کردم و با هر زخمی که بر تنش فرود می‌آمد، انگار زخمی بر تن من می‌نشست. سرش را بریدند و به طرف سپاه پرتاب کردند. بی‌اختیار جلو دویدم، سر را برداشتم، صورت خونین و رگ‌های بریده‌اش را بوسیدم و گفتم: چه نیکو جهاد کردی ای پسرم! ای نور چشمم! ای شادی قلبم!

دور از لشکر دشمن نبودم. من چیزی را که در راه خدا داده بودم، پس نمی‌خواستم. سر را به سمت لشکر پرتاب کردم، به سر یکی از لشکریان خورد و به درک واصل شد.

حالا که پسر و شوهرم را در راه خدا داه بودم، خودم آماده نبرد بودم. چوبه خیمه را برداشتم و به سمت میدان جنگ رفتم اما امام مانع شد و مرا به خیمه زنان بازگرداند.

* مادر:کنیز ابی‌سعیدبن‌عقیل‌بن‌ابی‌طالب

فرزند: محمدبن‌ابی‌سعیدبن‌عقیل

بیش‌تر مردان کاروان شهید شده بودند و حسین به میدان رفته بود. من و برخی زنان در درون خیمه مانده بودیم. طاقت نگاه کردن نداشتیم. محمد پیراهنم را چسبید و گفت: مادر می‌گذاری من هم به میدان بروم؟

به چشم‌های پر از خواهشش نگاه کردم و گفتم: تو که سنی نداری تا بخواهی بجنگی.

گفت: نمی‌بینی آقایمان تنهاست؟

خواستم پاسخش را بدهم که ناگاه ضجه زنان حرم به آسمان رفت. نگاه کردم و دیدم حسین‌بن‌علی از اسب به زمین افتاده است.

محمد فریاد کشید: من آقایم را تنها نمی‌گذارم.

و وحشت‌زده و نگران، با چوبی در دست، از خیمه بیرون دوید.

گفتم: کجا می‌روی محمد؟

هراسان به دنبالش رفتم. به چپ و راست نگاه می‌کرد. ناگهان سواری از دشمن به او حمله کرد و تیری به سمتش پرتاب کرد و او روی زمین افتاد.

Image CAPTCHA
کد نمایش داده شده در تصویر روبرو را در کادر بالا وارد نمایید.